nikannikan، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره

❤پسر هایی از جنس عشق❤

اخرین پست در اپارتمان 302 :)

دوستای خوبم سلام.. خدا میدونه دلم برای شما و نی نی هاتون یه ذره شده ولی مامان ندا سخت سرش شلوغههههههههههههههه و مشغول جمع کردن.. هفته ی دیگه اسباب کشی داریم و من خیلیییییییی وقت ندارم به وبلاگاتون سر بزنم بعد از اسباب کشی هم احتمالا تا چیده شدنه اسباب ها نتونم بیام و اپ کنم دوستتون دارمممممممممم و به خدا میسپارمتون.. پ.ن: دوستای گلممم کامنت هایی که گذاشتید بدون پاسخ تایید میکنممم واقعا وقت نمیشه با 2 تا بچه و دست تنها خیلی وقت  ازاد کم میارم..  
30 ارديبهشت 1391

برای مـــــــــــــــــــــــادرم

مادر، تو شکوفاتر از بهار، نهالِ تنم را پر از شکوفه کردی و با بارانِ عاطفه های صمیمی، اندوه های قلبم را زدودی و مرهمی از ناز و نوازش بر زخم های زندگی ام نهادی. در «تابستان»های سختی با خنکای عشق و وفای خویش، مددکار مهربان مشکلاتم بودی تا در سایه سارِ آرامش بخش تو، من تمامی دردها و رنج ها را بدرود گویم. با وجود تو، یأس دری به رویم نگشود و زندگی رنگ «پائیز» ناامیدی را ندید. تو در «زمستانِ» مرارت های زندگی، چونان شمع سوختی تا نگذاری رنجش هیچ سختی ستون های تنم را بلرزاند. مادر، ای بهار زندگی، شادترین لبخندها و عمیق ترین سلام های ما، همراه با بهترین درودهای خداوندی، نثار بوستان دل آسمانی ات باد.روزت مبارک ای بهتر...
21 ارديبهشت 1391

عکــــــــــــــــــــــــــس پارتی

  سلام به خوشگلای من و دوستای جون جونی با نی نی های خوردنی پست امروز عکس هایی از نیما و نیکان و یه کوچولوی دوست داشتنی به نام ادریان هست که در یک روز خوب و تقریبا گرم در یکی از مکان های تفریحی مونترال گرفته شده.. ادریان پسره 6 ماهه و بانمک دوست عزیزم زهرا هست که خیلی دوستش دارم امیدوارم از دیدن عکسها لذت ببرید دوست دارید باقی عکس هارو ببینید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بریممممم ؟؟؟؟ ادامه ی مطلب نیکان و ادریان ودر اخر نیکان و بابا نادر ...
20 ارديبهشت 1391

خدا جونممممممممم ازت ممنونممممممممممممممممم

سلام به پسرای ناز نازی و دوستای دوست داشتنی پست امروزمممم فقط برای شکر کردن خدای مهربون هست چند روز پیش نیکان تب کرد و بی قراری میکرد اولش فکر میکردم تبش برای اینه که شکمش کار نکرده  اخه از وقتی غذای کمکی میخوره دیر به دیر شکمش کار میکنه...خلاصه اینکه درجه گذاشتم و دیدم وای خدای من تب نیکان 39.5 هست همون موقع زنگ زدم به اقای همسر و گفتم ارایشگاه رو تعطیل کن و زود بیا که تب نیکان خیلی زیاده... و همسری هم با سرعت بالا خودشو رسونده  بود خونه.. رفتیم بیمارستان و قسمت اورزانس که زود به نیکان برسن.. رفتیم و تبشو چک کرد و دید که 38.8 هست و گفت بشنید تا دکتر صداتون کنه خلاصه اینکه ما ساعت 4 بیمارستان بودیم تا نوبتمون بشه...
13 ارديبهشت 1391

این روزا های من و پسرااااا

سلام به همه ی خوبان... خوشملای مامان ندا سلاممممم   ما همچنان مشغولیممم و من هر چقدر خونه رو جمع و جور میکنم فایده نداره و همه جا بعد از گذشت یک ساعت دوباره شلوغ و به هم ریخته میشود .... نیما به شیطنت ادامه میدهد و اصلا به من که در حال جیغ زدنم توجه نمیکند .... وفتی تجسم میکنم تا چند وقت دیگه نیکان هم دست به دست نیما میده و 2 تایی شروع به شیطونی میکنن به حال خودم گریه میکنم ولی اقای پدر همیشه با ارامش مخصوص خودش  میگه عیب نداره بچن دیگه شیطنت واسه بچه هاس و سعی در ارام کردن من مینماید   و مثل همیشه موفق میشود و همگی را به ارامش دعوت میکند ......... پسرای نازمممم این ها رو براتون میگم که وقتی بزرگ ...
8 ارديبهشت 1391
1